دیدند درویش گریبان چاک می کند و می گرید.
گفتند این حال تو از برای چیست؟
گفت:
نکند چراغ دیگری باشد که اگر روشن شود معلوم شود که آن ریسمان هم نیست و چیز دیگریست!!!
یاران فضیل به کاروانی حمله کردند و شروع به غارت اموال و داراییهای اهل کاروان کردند.فضیل بقچه ای پیدا کرد.در بقچه را باز کرد و دید مقداری پارچه گرانبها و سکه و... در میان بقچه هست اما کاغذی روی وسایل هست که آیه الکرسی روی آن نوشته شده است.فضیل صاحب مال را خواست.پیرزنی پیش آمد و گفت من صاحب این مالم.فضیل گفت:این آیه را برای چه اینجا گذاشته ای؟گفت:میگویند هر کس آیه الکرسی را میان اموالش گذارد از گزند دزدان در امان باشد!فضیل بقچه را بست و به صاحبش داد و گفت بخاطر این آیه مالت را برنمیداریم و به تو بازپس میدهیم.
یاران فضیل اعتراض کردند و گفتند در میان آن جمع چیز زیادی نبود وفقط اموال این زن ارزشمند بود که انرا هم به خودش دادی و ما نصیبی نبردیم.
فضیل گفت:.آگر آن مال را میدزدیدیم صاحب آن مال از خدا و آیه او دلزده میشد.ما دزد مال مردمیم نه دزد ایمانشان!
گویند چون یاران امام کشته شدند و از نزدیکان ایشان هم کسی نماند.جناب علی اکبر(در میان فرزندان علی اوسط هست اما در میان شهدای کربلا علی اکبرــ به مقارنه علی اصغر)که در عنفوان جوانی بود و نزد پدر اجر قرب فراوانی داشت نزد پدر آمد و رخصت نبرد خواست.امام پیش از آن دوبار به علی اجازه نداده بود.امام رخصت داد و علی سوار اسب شد.امام لختی لگام اسب را گرفت.شیرینی فرزند برومند بر امام سنگینی می کرد و دل از علی بریدن سخت بود.ناگاه امام بخود آمد و ضربتی بر پشت اسب زد و علی را روانه میدان کرد...
گه دلـم پیش تو گـاهی پیش اوست رو که در یک دل نـمی گنجد دو دوست
برداشتی آزاد از مقتل عمان سامانی
روزی در مجلس استاد از آثار و کرامات "بسم الله الرحم الرحیم" سخن می گفت که با ختم این آیه حتی میتوان از رودخانه گذشت بی انکه حتی از آب رودخانه خیس شد!
فردای آنروز شاگرد وقتی به رودخانه رسید بسم الله گفت و بی آنکه در آب فرو رود از رودخانه گذشت و سر موقع به جلسه استادش رسید.
روزها گذشت تا آنکه روزی تصمیم گرفت استاد را برای تناول غذا به خانه اش دعوت کند و از او سپاس گذاری کند.
همراه استاد آمدند تا به رود رسیدند.شاگرد بسم الله گفته و از آب گذشت.رو برگرداند و دید استاد ایستاده.گفت:ای استاد همانگونه که به من آموخته اید بسم الله بگویید و از رود بگذرید.
استاد نگاهی به شاگرد کرد و گفت:ای فرزند آنچه تو داری من ندارم!من علم بسم الله را دارم و تو ایمانش را!!!و علم بدون ایمان فقط باریست که بر دوش آدمی سنگینی میکند و منفعتی برای باربر ندارد.
صفورا آی صفورا!!!
اگر گمان داری میگذارم در این دلکده تخته شود در اشتباهی!
کوه طور همچنان استوار خواهد ماند.هر گاه خواستی تقدیم تو.