مردی نزد عبدالله مبارک (یکی از عرفای بزرگ)آمد و گفت خواب دیدم که یک سال دیگر خواهید مرد.عبدالله غمگین شد و گفت:خبر ناگواری بود که دانستیم یک سال دیگر هم باید در غم فراق یار بسوزیم و منتظر باشیم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
یکی از مریدان استادی برای رسیدن به سر جلسه استاد مجبور بود که از رودخانه ای عبور کند و برای اینکار مصافت زیادی طی می کر تا به پل برسد و برای همین وقتی سر جلسه استاد می رسید یا جلسه تمام شده بود و یا در حال اتمام بود.
روزی در مجلس استاد از آثار و کرامات "بسم الله الرحم الرحیم" سخن می گفت که با ختم این آیه حتی میتوان از رودخانه گذشت بی انکه حتی از آب رودخانه خیس شد!
فردای آنروز شاگرد وقتی به رودخانه رسید بسم الله گفت و بی آنکه در آب فرو رود از رودخانه گذشت و سر موقع به جلسه استادش رسید.
روزها گذشت تا آنکه روزی تصمیم گرفت استاد را برای تناول غذا به خانه اش دعوت کند و از او سپاس گذاری کند.
همراه استاد آمدند تا به رود رسیدند.شاگرد بسم الله گفته و از آب گذشت.رو برگرداند و دید استاد ایستاده.گفت:ای استاد همانگونه که به من آموخته اید بسم الله بگویید و از رود بگذرید.
استاد نگاهی به شاگرد کرد و گفت:ای فرزند آنچه تو داری من ندارم!من علم بسم الله را دارم و تو ایمانش را!!!و علم بدون ایمان فقط باریست که بر دوش آدمی سنگینی میکند و منفعتی برای باربر ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
صفورا آی صفورا!!!
اگر گمان داری میگذارم در این دلکده تخته شود در اشتباهی!
کوه طور همچنان استوار خواهد ماند.هر گاه خواستی تقدیم تو.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|