درویشی در تاریکی وارد خانه اش شد و میان اتاق ماری دید.وحشت کرده و از خانه بیرون رفته چراغی روشن کرد و با چوبی به اندرون رفت تا مار را بکشد.همین که روشنایی دید درویش را بهبود بخشید دید که ریسمانی بر روی زمین است که او مار فرض کرده بود.
دیدند درویش گریبان چاک می کند و می گرید.
گفتند این حال تو از برای چیست؟
گفت:
نکند چراغ دیگری باشد که اگر روشن شود معلوم شود که آن ریسمان هم نیست و چیز دیگریست!!!
دیدند درویش گریبان چاک می کند و می گرید.
گفتند این حال تو از برای چیست؟
گفت:
نکند چراغ دیگری باشد که اگر روشن شود معلوم شود که آن ریسمان هم نیست و چیز دیگریست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
